غم بی هم زبانیم را با باد خواهم گفت و حکایت نا مهربانیت را به دست نقالان خواهم سپرد. چون سیادی بد اقبال به خانه باز خواهم گشت. یادم نرفته خواهش خاموشت با چشم های خسته از تنهایی دیشب خیال روی تو با من گفت
این روزها دوباره تو می آیی. هنگام رفتن است
چشمانم را بستم و برگشتم . باور نمی کنم
هرگز . آری . هرگز
دیشب تمام ستاره های پشت پنجره را با دست خاموش کردم
وقتی شنیدم ماه را به اتاقت برده ای.
نیست در دنیا زمن بیچاره تر نیست قلبی زدلم صد پاره تر می دانم شبی باز خواهی گشت و تمام کوچه های قلبم را لبریز از عطر آمدنت خواهی کرد
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 14:41  توسط setareh
|