دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه
جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرانی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتیو ادمکارو جا گذاشتی قانون جنگلو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرند سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه انجا که خدا برات لالایی می گه
می دونم میبینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که ادمک نداره
این شعر تقدیم میکنم به تنها فرشته خدا روی زمین که اون هم توی این دنیا
نتونست دوام بیاره رفتو مارو تنها گذاشت بعد اون دنیا برام تاریک وسیاه
عموی مهربونم خیلی دوست دارم چرا منو تنها گذاشتی
حقا که خدا ادمهای خوبو با خودش میبره اخه این زمین و ادماش لیاقت با شما بودنو تو اغوشتونو برای شما مردن و
جون به دستتاتون سپردنو ندارن.
فقط خدا میدونه چقدر با ارزشین اما ما همیشه خواستارتون بودیمو هستیم ما بعد از مرگتون بیشتر جای خالیتونو حس کردیم و
چه سرده این احساس بی شما و بی گرمای وجودتون..................
این هم به فرشتم تقدیم کردم امیدوارم ارزششونو همیشه بدونیم و انهارو از یاد نبریم
چون بدون یادشون زندگیمون معنی نداره این خاطره ها هستند که بعد انها با یادشون زنده می شوند.