تبليغاتX
اشک سکوت و تنهایی - خدا
از تنهایی این دل میخوام بگم که اسیر هیچ یاری نشد

از یک نفر شنیدم که همه ی ادم های بی دل در کوچه ی یار

مشوقشونو پیدا کردن

ازش ادرسشو گرفتم با کوله باری از امید راهی سفر شدم

سفر سختی بود ولی امید این که بالاخره بعد از مدتها به کسی که یه عمره دنبالشم میرسم

سختی این راهو حس نمی کردم

بله بعد از گذشت روزهای زیادی که برای من یک ثانیه هم بیشتر نشده بود رسیدم

به سر در کوچه رسیدم خیلی زیبا نوشته شده بود که

با یاد و نام خدا اغاز راه کنید

یک لحظه ترسیدم اما دیدم در این راه خدا با منه اونی که تا اینجا هم باهام بوده و هست

به خودم جرآت دادم

قدم اولمو برداشتم چه سکوتی بود خیلی زیبا فقط صدای باد و خش خش برگها زیر پاهام در فضا

پیچیده میشد

وباد با عبورش صدای برگهارو با خودش میبرد مثل این که یه حس مادری نسبت به برگها داشته باشه

انگار نگران بود خیلی برام جالب بود پس ادامه دادم ..........

رفتم جلو واییییییییییییی نمی دانید چی دیدم یک گوشه خیلی ها مثل من جمع بودند

دور یه برکه جلو رفتم دیدم

توی ان برکه عکس قشنگ ماه افتاده که همه بهش خیره شدند و در زیبایی رخ اون غرق شدند

ماه از نگاه عادی من تعجب کرد امد جلو به من گفت

اینجا دنبال چی هستی گفتم یارم

گفت من این همه یار دارم تو هم بیا و با ما باش

گفتم تو چی داری که من بخوام باهاش زندگی کنم براش بمیرم

گفت من زیبایم انقدر که همه بهت حسودی میکنن من گفتم منم مثل انها

هر کسی که ببینی بهت خیره شده به دلت راه میدی و دلتو به من نمسپوری

نمذاری فقط مال تو باشم تو هم همین طور

ماه اهی کشید و گفت من همینم گفتم من نمی خوام مال کسی باشم که مال من نیست

میفهمی گفت اره

برو برو و دور شو من لیاقت تورو ندارم همه ی این ها کورند عقاشونو از دست دادند تا منو دیدند

اما معایب منو ندیدن اما تو اول خود خودمو شناختی

برو که یار تو من نیستم خدا کمکت می کنه

باهاش خداحافظی کردم دلمم براش خیلی سوخت اما من حرفمو بهش زدم

دیگه برای ادامه ی راه امیدی جز بازگشتن نداشتم

هیچ امیدی به رفتن نداشتم همون بهتر که بر میگشتم به خونه ی خودم این راه هم تو همین اولش خستم کرد

اما بهم چیزای زیادی اموخت خیلی زیاد

برگشتم وایییییییییی نمی دانید این چشمهای من روبروم انطرف در چی می دیدند برام باورش سخت بود

اخه وقتی می خواستم بیام تو این جا همه تاریک بود اما حالا از همون جایی که به این تاریکی امدم

نوری برق میزد انگار تا این راهو بر نمی گشتی انو نمی دیدی

وایییییییییی خدای من من داشتم به تاریکی می رفتم در صورتی که این همه سال توی نور زندگی میکردم یه بارم

انو ندیدم

واییییییییییی خدای من من چرا کور شده بودم چرا با این که سر در این راهو خوندم باز اشتباه کردم و ادامه دادم

حالا می فهمم که هنوزم با این همه اشتباه از من رو بر نکندی

و گذاشتی برگردمو همیشه اسیر عشق تو باشم تویی که این کلمه تا ابد برای توست و فقطم با تو همیشه زنده میمونه و

با تو هیچ وقت نمی میره هیچ وقت رهات نمی کنم هیچ وقتم عشقم با تو با مرگ از بین نمی ره

خیلی خوشحالم که اینقدر زود پیدات کردم حتی انقدر که از افریده هات بخوام بهت برسم

وایییییییییییییییی خیلی خوشحالم انقدر که از عشقت در اوجم تو خود عشقی

.............................

امیدوارم خوشتون امده باشد این یکی از نوشتهای خودمه

که تو اولین روز اذر ماه نوشتم و تقدیم می کنم به خواهرم که توی این ماه تولدشه یعنی ۶اذر ماه

الهیییییییییییییی من فداش بشم که تو این فصل به دنیا امده ایشالاه عمرش مثل فصلش نباشه

و در اخر تقدیم به شما دوستا نه عزیزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 0:2  توسط setareh  |